تبليغاتX
شاری بانه
چند روز مانده به عید اومدم خونه . امسال تنها اومدم . نمیدونم چرا ولی به شدت دلم گرفته بود و اصلا حوصله نداشتم . چند روز گذشت . حتی سری به داخل شهر نزدم . همش توی خونه بودم . یک دفعه تصمیم گرفتم برم مسافرت شاید حال و هوام عوض بشه . اما نمی دانستم کجا . به سمت سقز رفتم و سپس به سمت سنندج . اما نرسیده به سنندج راهم را به سمت قروه  تغییر دادم . و همین طور می رفتم به سمت . همدان .

نرسیده به همدان هم مسیرم را به سمت اسد آباد تغییر دادم . بعد هم به سمت ملایر و ارک . خسته شدم . خوابیدم و صبح اول وقت به سمت میمه و اصفهان رفتم . چیزی از مسیر یادم نبود و حتی گوشی موبایل را نیز خاموش کرده بودم . وقتی اصفهان را دور زدم به سمت یزد تازه وحشت منو گرفت و متوجه شدم که دارم با سرعت ۲۱۵ کیلومتر حرکت می کنم و حواسم هم به اطراف نیست .

داشتم به خودم می گفتم که آرام باشم و جایی را برای صبحانه پیدا کنم. تصمیم گرفتم از پلیس راه سگزی که رد شدم . کوهپایه توقف کنم و صبحانه میل کنم تا کمی هم آرام شده و ادامه مسیر را با برنامه حرکت کنم .

همین که از پلیس راه رد شدم ناخود آگاه بازهم تند می رفتم . ناگهان پلیس با نشان دادن تابلوی ایست مرا به خود آورد . قبل از اینکه به کوهپایه برسم . سرعت من ثبت شده بود : ۲۰۵ کیلومتر در ساعت!

وقتی مامور ازم پرسید میدونی با چه سرعتی می رفتی ؟ گفتم نمی دونم ولی به گمانم حدود ۲۰۰ تایی میشد . ناراحت شد و گفت : جوون میدونی چکار داری می کنی ؟ گفتم نه

متوجه ناراحتیم شد . کمی مکث کرد و بعد هم با دوستش مدارکم رو گرفتند و گفتند بیا پاسگاه . منم برگشتم و ماشینم را در همان پاسگاه سگزی توقیف کردند . و گفتند برو ۹۰ روز دیگه بیا . سپس یک بنر تخلف روی آن کشیدند  و من هم به یکی از دوستان در اصفهان زنگ زدم و ازش کمک خواستم . او هم قول مساعد داد .

اما ۱۵ دقیقه بعد زنگ زد و گفت که آبروش رو پیش دوستاش بردم .! چون وقتی پیگیری کردن بهش گفتن که سرعتم ۲۰۵ تا بوده .

....... به تهران برگشتم . با اتوبوس . روز ۳۰ فروردین بهم زنگ زدن و گفتن مدارک ماشین با عدم خلافی رو بیار و ماشینتو ببر .  و منم بلافاصله رفتم و انو پس گرفتم.

بعدها که فکر کردم این چند نکته در ذهنم بود :

۱- خوب شد ادامه نداشت چون ممکن بود کار دست خودم و دیگران بدم

۲- توقیف ماشینها توسط پلیس کمکی به کاهش امار کشته شدگان نکرد !! با آنکه ۵۰۰۰۰ ماشین پر خطر مثل من را توقیف کردند ولی کشته ها زیاد بود و این نشان از این میدهد که بر خلاف ادعای پلیس عواملی غیر از رانندگان پر خطر سبب سازند و یا تعریف پلیس از رانندگان پر خطر اشتباه است .

۳ - البته من قبول دارم که رفتار مخاطره آمیز داشتم و به همین دلیل به راحتی با توقیف خودرو کنار اومدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:45 توسط ریبوار |

الان حدود ۱۰ ماه است حتی یکبار هم به وبلاگم سرنزده ام . ناراحت کننده است و بی توجیه . ولی گویا فراموش کرده بودم که متعهد به عهدی باشم که با خود کرده ام . و از این بابت شرمنده ام . تلاش میکنم به زودی برگردم و بازهم از شهر زیبایم بانه و سایر شهرهای زیبای ایران بنویسم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:5 توسط ریبوار |

باز هم مسافرت رفتیم . اینبار مسیر ما تهران - قزوین - لوشان -منجیل - رودبار - رشت - انزلی - آستارا - اردبیل و سرعین بود . ابتدا انزلی و کپورچال که حدود ۴ ساعت شنا کردیم و این بهترین شنای من در این مدت بود چون علاوه بر دختر بزرگم که نه سالشه دختر ۹ ماهه هم تونست با ما شنا کنه . گردنه حیران هم زیباییهایش وصف ناپذیر است . و هوای خنک اردبیل و آخر سر هوای خوب . طبیعت زیبا و آب گرم سبلان در سرعین ما را به شدت به وجد آورد . هزاران سپاس خداوند که این همه نعمت نصیب ماکرد . پس از چند روز گردش و تفریح برگشتیم . اینبار از مسیری دیگر . از آستارا به سمت صومعه سرا . شبی بسیار زیبا را در گلاب زرمیخ گزراندیم . در منزل یکی از دوستان . الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشتند. روز بعدش هم که راهی ماسوله شدیم . باورم نمی شد انگار تمام مدت میرزا کوچک خان همراه و ناظر بر منطقه بود . در تمام طول جاده و در تمام نقاط جنگل حسش می کردم و یادآور تمامی بزرگ مردان سرزمین کشورم شدم چه آنانکه بعدها صاحب نام شدند و چه آنانکه گمنام ماندند مثل مردان بزرگ سرزمین من کردستان . از ۱۰ سال قبل تا حالا ماسوله خیلی فرق کرده بود . هم زیباتر شده بود و هم مرتب تر . خونگرمی و تلاش مردمانش هم دینی . هنرهای خود به ساده ترین شیوه در دسترس مردم قرار می دادند. و من در مدت نیمروزی که آنجا بودم بسیار لذت بردم . از لحاظ طبیعت کاملا با ابیانه متفاوت است . ولی از لحاظ شکل ظاهر ساختمانی بسیار شبیه هم هستند . و البته با یک تفاوت مهم دیگر که مردمانی بسیار مهربانتر دارد . و خوش برخوردتر هر چند از ابانه هم شلوغتر بود .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:7 توسط ریبوار |

روز پدر بهانه ای شد تا درد دلهای نیمچه مذهبی ام را بروی صفحه ظاهراْ سفید بریزم .

میلاد حضرت علی (ع) سبب گردید روزی در طول سال روز پدر باشد . ولی همیشه روز پدر است . این بهانه فقط برای قدردانی از پدر و یا شاید در این زمانه بی رحم یادآوری پدر باشد . اکثریت دانشمندان روانشناس و روانپزشک و حتی صاحبنظران علوم اجتماعی بر این باورند که اگرچه نقش بزرگتر و مهمتر در تربیت فرزندان بر عهده مادران است ولی نقش پدران موثرتر است . در اینکه پدران ستون خیمه گاه خانواده هستند شکی نیست و البته فضای ذهنی کودکان هم لبریز از موجودی است که به طور اغراق آمیز بزرگ و توانمند است و به همین دلیل توقع از پدر بسی فراتر از تهیه مایحتاج زندگیست . آنچه حاصل بیش از ده سال تحقیق مراکز مشاوره ، بهزیستی و سازمانهای مرتبط است اینست که جرم و جنایت  در میان جوانانیکه از داشتن پدر محروم بودند بسیار بیشتر از بقیه است . البته نه تنها فقط محروم از پدر بلکه بیشتر کسانی که محروم از نقش موثر پدر در خانواده بودند . بیشتر آنهایکه پدرانشان فقط دغدغه نان داشتند . پس چرا سیستم دولتی دربه در دنبال دستگیری و بگیر و ببند خلافکاران است ؟ چرا اندیشمندان جامعه به کمک سیستم دولتی نمی آیند تا کمک کنند که پدران تنها دغدغه نان نداشته باشند ؟ آیا این کار کم هزینه تر نیست؟ 

راستی امروز ما کشورهای مسلمان می توانیم در این مورد نسبت به غربی ها مباهات نشان دهیم که هنوز احترام و جایگاه پدرانمان را به خوبی میدانیم و البته این را مدیون دین مقدس اسلام هستیم که احترام به والدین حتی والدینیکه پایبند به اصول و ارزشهای اسلامی نیستند را واجب و ارزشمند قرار داده است . شاید این نکات خوب ما را بیدار کند که جستجوی مشکلاتِ بشرِ متمدن فقط در مقالات و یافته های تجربی بشری نیست بلکه این کتب الهی هستند که در صورت فراگیر شدن در زندگی ما بزرگترین راهنما خواهند بود و نمونه های آن هم برای همه به روشنی هویداست .

و اما نکته آخر مظلومیت حضرت علی (ع) است . که در میانه تعصب و جهل مذاهب اسلامی فراموش شده است . او همان کسی است که پیامب در موردش فرمودند : من شهر علمم و علی درآنست. آری آن حضرت هم مثل همه پدران گویا فراموش شده است . ساختن موجودی دست نیافتنی از وی توسط شیعیان و بسنده کردن به عزاداری و گفتن یا علی هم نه تنها سبب اعتلای نامش نشده که سبب عادی شدن و قطع امید کردن نسل جوان از وی و سایر بزرگان دینی گردیده است . شاید مزه پدر داشتن را فقط بچه های یتیم کوفه در زمان حیات آن حضرت و نیز حس پدر نداشتن را باز هم همان یتیمان در زمان شهادتش درک کردند و بس . راه پیامبر خدا و خلفای راشدین و تمامی بزرگان دین مبین اسلام هم دست یافتنی است و هم شدنی . فقط کافی به درستی بشناسیم و به راهشان ایمان داشته باشیم که راه رستگاریست . که خداوند امکان خدایی شدن را به همه ما داده است .

    روز همه پدران مبارک باد و خدا قوت .

راستی دلم می خواد آنهائیکه پدر دارند قدرشان را بدانند چون من که در ۴ سالگی پدرم را از دست داده ام هنوز هم که بیش از ۳۰ سال دارم احساس یتیمی می کنم . راستی می دانید که در دین مبین اسلام یتیم کسی است که پدرش را از دست داده نه مادرش را ؟ ! پس قدر پدران را بدانیم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:48 توسط ریبوار |

نوشتن خاطره سفر به ابیانه گویا سبب دلخوری و ناراحتی تعدادی از دوستان این خطه از مملکت ما شده و نیز همزمان با نوشتن نقطه نظرات تعدادی دیگر از دوستان غیر ابیانه ای .

هر جای کشور ما که با نقد و یا اعتراض شخص یا اشخاصی دیگر مواجه می شوند بلافاصله صحنه نقد را به صحنه جنگ تبدیل می کنند . بلافاصله از داشتن تاریخ و فرهنگ دیرین و نیز قطار کردن آدمهایی که در سرزمینشان به دنیا آمده اند و به نحوی جزو مفاخر ایران محسوب می شوند یاد می کنند . در حالیکه اگر اندکی مکث کنیم متوجه می شویم که نقد مساوی نفی نیست و حتی اگر منصفانه و با دقت نگاه کنیم نقد سکوی است برای پرش . رشد به صورت پلکانی و آهسته است و این فرایند کندیست ولی استفاده به موقع از نقد دیگران می تواند این فرایند کند و گاه خسته کننده را به یک سکوی پرش تبدیل کند تا بتوانیم ضمن رشد سریعتر به میزان بالندگی خود نیز بیفزاییم .

افتخار کسی که در ابیانه به دنیا آمده چیست ؟ کسی که در تهران به دنیا آمده چی ؟ در کردستان ،کرمان ، سیستان ، طبس و ..... چی ؟ چقدر در این به دنیا آمدن مگر نقش داشته ایم ؟ آیا بهتر نیست بپرسیم و البته فقط از خود بپرسیم که ما در برابر اینهمه تلاش و کوشش گذشتگان خود چه کرده ایم ؟ راستی اگر یکی از ما تلاش زیادی کرد و توانست افتخاری کسب کند آیا انتظاری از همدوره ای ها و آیندگانمان نداریم تا این به دست آمده را حفظ کرده و در جهت گسترشش گام برداریم ؟ پس چرا خود کوتاهی می کنیم ؟ آیا من که گامی در جهت آنچه که امروز بدان افتخار می کنم برنمی دارم باید از دیگران توقع داشته باشم آن را حفظ کنند و در جهت آن قدم بردارند ؟

همکنون آنچه در تمام دنیا می گذرد این نکته است که طبیعت به معنای عام و کل آن فقط زمانی باقی خواهد بود و زیبا که اولا ْ روابط و ظوابط آن را بشناسیم و دوما ْ جدا از هرگونه برداشت نیکی و بدی در جهت حفظ تمامی اجزا آن کوشش کنیم . امروزه اگر کمی دقت کنیم می بینیم که اگر اعلام شود در کشوری دور دست موجودی بسیار نادر مثل یک خرچنگ دم دراز نوک کج ناخن قرمز ( مثال ) در معرض انقراض قرار دارد همه جوامع بشری چه ملیتی و چه دولتی تلاش برای بقا را آغاز می کنند . یکی دانشمندانش را می فرستد . یکی کمک مالی می کند . یکی همدردی می کند یکی دیگر تجاربش را در اختیار قرار می دهد . و البته همگی هم موضوع را پیگیری می کنند . چون به این نتیجه رسیده اند که دوام و بقای ما در دوام و بقای بقیه است .

اما در کشور ما انگار صحنه جنگ است . هیچ قوم و نژادی دیگری را قبول ندارد . فقط خود را متمدن می دانند . فرهنگ و تاریخ را به رخ هم می کشند در حالیکه یادمان رفته است که همگی دارای یک خواستگاه مشترک هستیم ( اکثریت ) . اگر در ابیانه موضوعی سبب نگرانی است این همه ما هستیم که باید نگران باشیم و البته برگردیم و ببینیم چه چیزی در شهر و دیار ما ممکن است سبب ناراحتی دیگران شود که خود حلش کنیم . آنچه که من در تعطیلات  به آن اشاره کردم و مسئولین و نماینده شهرم بانه  را خطاب قرار دادم در همین راستا بود هرچند همیشه باید به یاد داشته باشم که نقش من چیست و چگونه بایستی این نقش را هرچند کوچک هم باشد ادا کنم .

خاطره سفر به ابیانه خوب نبود ولی این دلیل نمی شود من باز هم به ابیانه برنگردم . حتما ْ خواهم رفت چون ابیانه هم مانند بسیاری از نقاط کشور من گذرگاه تاریخ من است .

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:55 توسط ریبوار |

هفته قبل برای گردشگری به محلات و در بازگشت به نطنز رفتیم . نکات زیر بی تفسیر تقدیم می گردد :

۱- در محلات هزینه تعویض روغن موتور شل و بالانس چرخهای جلو چون در سرعت ۱۶۰ فرمان اذیت می کرد ۱۹۵۰۰ تومان شد درحالیکه تهران هزینه آن ۱۵۰۰۰ تومان است .

۲- ازدحام جمعیت در سرچشمه محلات زیاد بود ولی رسیدگی ......  ساعت ۲ بعد از ظهر فقط دل و قلوه و جگر پیدا کردیم و البته شب تا صبح از دل پیچه خوابمان نبرد .

۳- هزینه عوارضی اصفهان نطنز برای سواری ۴۰۰ تومان و طول مسیر از ورودی بزرگراه ۷۵ کیلومتر درحالیکه تهران قم ۱۲۵ کیلومتر و هزینه فقط ۱۰۰ تومان است .

و اما نکته ای که مرا واقعا ْ آزار داد برخورد زنان و در کل مردم روستای تاریخی ابیانه بود . وقتی وارد روستا شدیم بسیار شلوغ بود اما زیباترین نکته پوشش بسیار زیبای مردم شهر بود که بدون استثنا لباس محلی به تن داشتند وقتی جویا شدیم گفتند حتی اگر کسی در این روستا وزیر هم بشود در برگشت به زادگاهش حتما ْ لباس محلی می پوشد . لباس مردان پیراهنی ساده همراه با شلوار پاگشاد و تا حدودی چین دار شبیه شلوار کردی ولی حالت پاچه های شلوار کاملا ْ استوانه ای است نه مخروطی . و لباس زنان شامل شلوار یا جوراب ساق بلند، دامن پرچین و چند لایه رنگی ،کلیج کوچک و زیبا رنگی و گاهی مشکی و البته روسری شبیه چارقد ترکمن ولی کوتاهتر که با کلیبسی کوچک زیر چانه مهار می شود و اکثرا ْ سفید گل دار . در همان بدو ورود تصمیم گرفتم برای دخترم یکدست لباس کامل بخرم و پس از چند پرس و جو از مغازه های که این البسه را می فروختند متوجه شدیم سایز دخترانه آن فقط در فروشگاه مرکز روستا وجود دارد و قیمت متوسط آن به طور کامل ۳۵۰۰۰ تومان می شود . و در مرکز روستا حسینه ای بود که در آن لباس محلی را فقط اجاره می دادند برای پوشیدن چند لحظه و گرفتن عکس .۲۵۰۰ تومان دادیم تا دخترم یک دست بپوشد . اولا ْ فقط او را توی دکه بردند لباس بپوشد . دوما ْ بسیار بد و نامرتب و فقط از روی رفع مسئولیت لباسی کوچک تنش کردند . البته زیبا و ما هم کلی عکس و فیلم تهیه کردیم . لباسا را تحویل دادیم . وقتی به فروشگاه مرکز روستا رفتیم کمی شلوغ بود . هنوز نگاه نکرده زنی با لباس محلی و با حالتی تندخویانه گفت چی می خوای ؟ گفتم لباس لباس سایز این دختر به طور کامل . یک دست لباس بسیار کوچک نشان داد که همسرم با اشاره گفت نه . هنوز من چیزی نگفته بودم داد زد می خوای اذیت کنی نمی خوای خرید کنی ؟ گفتم نه خانم لطفا ْ سایز بزرگتر بدین این خیلی کوچکه . بیش از ۲۰ دست لباس روی میله مخصوص آویزان بود قبل از اینکه ما نگاه کنیم و انتخاب کنیم فورا ْ یکدست لباس که فقط پیراهن چیندار بود و هیچ تیکه دیگی هم همراهش نبود نشان داد و گفت ۵۰ هزار به اضافه چارقد میشه ۶۰ هزار می خوای پولشه بده . تا من نگاهی به لباس کردم و برانداز نمودم یادم افتاد چند کوچه بالاتر بزرگترش را می دادند ۳۵۰۰۰ و کامل هم بود . گفتم برای هردو ۳۰ هزار می دم . انگار قاتل پدرشان را دیده باشند فقط گفتند : ویش ! برو آقا . خانمم گفت برویم . و من واقعاْ متاسف شدم هم برای رفتار ناپسندشان هم برای دید بدی که داشتند یعنی هر قیمتی بخواند روی لباسا بزارند . در حال فیلمبرداری از حرکت دخترم بودم که زنی دیگر داد زد آهای چرا داری از ما فیلم می گیری ؟ اول متوجه نشدم ولی وقتی دیدم با خشم به من نگاه می کند تازه متوجه شدم . گفتم خانم ببخشید دارم از دخترم فیلم می گیرم ممنوع که نیست . گفت خیال می کنی من خرم ؟ نمی فهمم ؟ داری از من فیلم می گیری . خوب که نگاه کردم زنی ۶۵ تا ۷۰ ساله ولی بسیار تند خو . گوشی را تا کردم و به راه خود ادامه دادم . زنهای دیگر به هش گفتند کار زشتی کردی بابا اینکه از بچه اش فیلم می گرفت . گفت ولشان کن آدمای بی حیا رو !!!.

زیبای های این روستا بسیار زیاد است ولی زشتی رفتار برخی از زنان آنجا آنچنان روی ما اثر بد گذاشت که زیباییهایش همه فراموشمان شد .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:16 توسط ریبوار |

خیلی وقت بود که دلتنگ گفتن حرفی بودم که سالها روی شانه هایم سنگینی می کرد . در مورد کرد بودنم که بزرگترین افتخار من است . اینکه من از قومی هستم که اصالت ، سلامت و بزرگواری اجزای اصلی وجودش است . در مورد ناکامی ها و حق کشی های سایر اقوام در حق این ملت نمی خواهم چیزی بنویسم . ولی اگر من هر قوم و ملیتی غیر از کرد داشتم علاوه بر اینکه به این ملت بزرگ غبطه می خوردم ، خود را شرمنده آنها نیز می دیدم. از اینکه در طول تاریخ سایر ملل و اقوام چگونه ناجوانمردانه از پاکی و صداقت ما سوء استفاده کردند ، از اینکه در جهالت و وحشیگریهای یاغیان تاریخ نه تنها با آنان همراهی نکردیم بلکه دربرابر هر زیاده خواهی ایستادیم و البته فقط حق خویش طلب کردیم و نه بیش ، از اینکه هرگز به هیچ کشور و قومی دیگر دست درازی ننمودیم و همیشه هم مورد دستبرد قرارگرفتیم ، نمی توان گذشت . اما پرسش من این اینست : من کیستم ؟ من یک ایرانیم که قومیتم کرد است . و شک ندارم که هیچ قومی دیگر در این سرزمین پهناور نمی تواند بیش از من ادعای ایرانی بودن بنماید . اگر چه این احساس من است ولی تاریخ هم گواه من است . حتی سایر اقوام هم این را می دانند و به آن آگاهند مگر نبود که سال 1380 خاتمی در سخنرانی خود در کردستان گفت : "هیچ قومی در ایران از کردها ایرانی تر نیست" . آری می پذیرم که در طول تاریخ تمامی ناعدالتی ها را از سایر اقوام ، زمانی که قدرت مرکزی را به دست آورده اند ، چشیده ایم . اما نکته اینجاست که ایران سالهاست دست ایرانی نیست . شاید صدها سال . این سرزمین چهار فصل پر برکت و نعمت همیشه مورد طمع بیگانگان بوده . تنها چیزی که در طول تاریخ توانسته اراده این ملت رابشکند و آنها را خوار و زبون کند ، تفرقه بوده . کرد و عرب و فارس و لر و ترکمن و بلوچ و ... از هم دور و به خون هم تشنه و دشمن سرزمینم که داخلی یا خارجی بودنش مهم نیست همیشه کامروا . آن گرگی که امروز پاره ای از وطنم را به هربهانه می خواهد بدرد هرگز به من رحم نخواهد کرد و روزی هم نوبت من خواهد شد و آنروز هم دیگری مرا یاری نخواخد کرد . دیگر نباید فریب خورد . دیگر عصر اطلاعات است . در کمترین زمان می توان فهمید که چه کسی چکار می خواهد بکند . دنیا به سمتی پیش می رود که افکار عومی آن را اداره خواهد کرد نه قدرتهای بزرگ نظامی و اقتصادی . نظیر آنچه امروز در ملل پیشرفته تا حدود زیادی اتفاق می افتد . امروز به شرطی می توانم در دنیا حرف بزنم که همه را آنچنان که هستند بپذیرم و از همه هم توقع داشته باشم که مرا اینگونه که هستم بپذیرند . آری خلیج فارس اگرچه از من دور است ، اگرچه فارسها هرگز خاطره خوبی در ذهن تاریخی من باقی نگذاشته اند ، ولی من اصیلترین ایرانیم و از تمام وجب به وجب خاک میهنم دفاع می کنم و باز هم می گویم خلیج همیشه فارس و برای بازگشت این نام ولو در یک ورق پاره ای که اعتبار چندانی هم نداشته باشد تلاش خواهم کرد . چون می خواهم به همه دوباره ثابت کنم که من اصیلترینم نه آنانکه .........

این پاسخی بود به همشهری خوبی که دلیل حمایتم را از نام خلیج فارس نمی دانست . مایه تعجبش گردیده بود .

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:3 توسط ریبوار |

تراژدی ۱۵ خرداد ۶۳

من امروز هیچ کلمه ای را مناسبتر از تراژدی پیدا نکردم . طبق معمول همه ساله همه دانش آموزان و کارمندان دولت را برای شرکت در راهپیمایی ۱۵ خرداد جمع کرده بودند . من و برادرم هم رفته بودیم . برادرم حالش خوب نبود و من از انتظامات برایش اجازه گرفتم و به خانه برگشت . راهپیمایی به پارک شهر بانه ختم شد . ملا عبداله سوری سخنرانی را شروع کرد و من هم روی یک نیمکت بتنی نشستم . ناگهان صدای هواپیما و تیراندازی ضدهواییها شنیده شد . ترس همه جا را فراگرفته بود و چون پارک کوچک بود و پر از جمعیت به سختی می شد فرار کرد . من به آرامی به زیر نیمکت رفتم . صدای بمباران همه را وحشت زده کرد . گرد و خاک زیادی به سرو روی من نشست و این نشان می داد که داخل پارک بمباران شده . مردم داد می زدند . عده ای دشنام می دادند . معلوم نشد چرا در پارک بسته شده ! شاید به دلیل فشار زیاد جمعیت و یا شاید هم خرابکاری و یا به دلیل رفتار ابلهانه کسی که نمی خواسته مردم از پارک بیرون بیایند . همه جا ناله و خون بود . چند نفر هم در این وسط به سمت امام جمعه دویدند و او را زدند . دوباره صدای هواپیما می آمد من همانجا زیر نیمکت ماندم . بازهم بمباران و اینبار هم نزدیک پارک بمباران شد . چند دقیقه بعد وقتی بیرون آمدم نمیدانستم چکار کنم همه جا خون بود و خاک . حتی درختان بلند پارک شهر خون آلود گویی که خونریزی کرده اند . باز هم بمباران شروع شد ولی اینبار کمی دورتر بود . پارک خلوت شده بود وقتی به نیمکت نگاه کردم دیدم ترکشی آنرا نصف کرده و وسط آن گیر کرده درست جایی که نشسته بودم  و من به سوی در خروجی رفتم . روی حوض کوچک پارک تکه ای از پوست سر همراه با موهای آن روی لبه حوض چسبیده بود . روی یک درخت شکسته آثاری از روده یک نفر دیده می شد . دهها بدن تکه تکه شده روی زمین بود و بیرون هم صدای شیون و ناله و فریاد . به در خروجی رسیدم کسی فریاد زد چرا اینجا مات و مبهوت ایستاده ای برو خونه الان همه نگرانت هستند . تازه یادم آمد که از خانواده ام خبری ندارم . به سمت پل اصلی شهر دویدم که ناگهان صدای همواپیماها را شنیدم . خودم را پشت تیر برق پنهان کردم . در این حین سربازی را دیدم که از روی پل به سرعت می دوید و لی یکدفعه سر از تنش جدا شد و او حدود ده متر بدون سر دوید . از پشت تیر برق بیرون آمدم به سمتش دویدم وقتی بهش رسیدم مرده بود . ومن دنبال سرش بودم تا سریع بچسبانم . آخر نمی توانستم بپذیرم آدمیزاد به این آسانی می میرد . سرش را پیدا نکردم . خم شدم که بهش دست بزنم دیدم روی اتیکتش نوشته ا.بروجعلی . فریاد زدم لعنت به هر چی خلبانه خدایا من دیگه نمی خوام خلبان بشم ( آخه من از بچگی دوست داشتم خلبان بشوم ). به سمت میدان قدس رفتم و سپس به سوی خیابان درمانگاه . صدای ضعیفی جلب توجه کرد . برگشتم دیدم ورودی یک کوچه زنی کنار دیوار افتاده است . به سویش دویدم . صدایش زدم ولی جواب نداد . به آرامی سرش را بلند کردم . از ترس جیغ کشیدم . صورتش سوخته بود و چشمانش باز مانده بود . فریاد زدم کمک خواستم . چند نفر آمدند . انگار زن چیزی را در دامنش مخفی کرده بود . مردها گفتند زنی را صدا کنید بیاید نگاه کند که ناگهان صدای گریه بچه ای همه را غافلگیر کرد . دامنش را که تا زده بود کنار زدم بچه ای ۶ تا ۷ ماهه که کمی از صورتش سوخته بود . گفتم بچه را می برم بیمارستان ولی گویی شوخی نابه جایی کرده باشم همه حتی مردها گریه می کردند و یکی از آنها بچه را با خود برد . خوب که نگاه کردم دیدم نصف بدن زن سوخته و حتی یکی از پاهایش نبود . او برای نجات جان فرزندش خود را با آن وضع به کوچه رسانده بود . ( من نمی دانم که این زن که بود . ولی اگر چنین اتفاقی الان در هر جای دنیا بیفتد هزاران مجسمه و مراسم و یادبود برایش در سرتاسر دنیا برگزار می کردند . آن شیرزن قهرمان مرده بود . هزاران مرد و زن قهرمان در سر زمین من ایستادند و ایستاده مردند و اکنون کسی از آنها یادی نمی کند . الان انبوهی موجود افسرده راه می روند و نفس می کشند گویی که منتظرند مرگ آنها را خوشبخت کند و به جز اندکی از فرزندان جسور که در پی آینده ای آباد و آزاد هستند که امیدوارم آن کودک هم جزو این فرزندان جسور باشد قهرمان یا قهرمان زاه ای نیست  ) . به خانه رسیدم دیدم کسی خانه نیست . واثری هم از خرابی دیده نمی شود . کمی خیالم راحت شد . به سمت بیمارستان شهر دویدم . وقتی وارد حیاط بیمارستان شدم بدترین صحنه را دیدم . تلی از لباس سوخته وسط حیاط بود . نزدیکتر شدم ترسیدم . لباسی در کار نبود اینها انسانهای سوخته ای بودند که نمی شد آنها را شناخت . می خواستم دنبال مادرم بگردم ولی از شدن ناراحتی فقط ایستاده بودم . همه جا شیون بود و بدتر از آن اینکه کسی نبود تا بقیه را ارام کند . نمیدانم از این بدتر چیست که شیون کنی ولی هیچ تسلی دهنده ای نباشد. ناگهان صدای شیون مادرم را شنیدم . وقتی برگشتم دیدم برادرام و خواهرم مدام او را صدا می زنند و التماس می کنند که فرار کنند و لی او مرا به اسم می خواند و برایم شیون می کند . به سویشان دویدم و فریاد می زدم . همدیگر را را در آغوش گرفتیم ولی مادرم نمی توانست آرام شود و تازه شیونش بیشتر هم شده بود . بعد گفت چون برادرم گفته بود من در پارک بودم فکر کرده بودند که مرده ام و دنبال جنازه ام می گشتند . نگاهی به انبوه جنازه ها می کردم که هر لحظه هم بیشتر می شد باخود اندیشیدم که آیا هیچ حیوانی به حیوان دیگری اینکار را می کند که انسان با انسان می کند و تازه لقب اشرف مخلوقات را هم با خود یدک می کشد ؟ . به سمت خروجی شهر رفتیم . صدها ماشین از شهرهای سقز و سردشت به سوی بانه آمده بودند تا به مردم کمک کنند . همه جا شیون بود و آه و ناله ( اکنون پس از ۲۴ سال به شدت دارم گریه می کنم ) همه سوار کامیون شدیم تا به سقز برویم . وقتی رسیدیم سقز ، مردم خوب این شهر با شیون و فریاد به استقبال ما  آمدند ( گریه امانم نمی دهد ادامه دهم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط ریبوار |

باز هم مدرسه نمکی

وقتی برای ثبت نام کلاس پنجم به مدرسه رفتم از من ۱۴ تومان برای خرید کتابهای مدرسه درخواست کردند . رقم زیادی نبود ولی من احساس خوبی نداشتم . با آنکه تمام تابستان را کار کرده بودم و پول نسبتا ْ خوبی داشتم ولی همه را برای تعمیر خانه که به دلیل راکت هواپیماهای عراقی دچار خرابی شده بود صرف کرده بودم و مادرم که از من خواسته بود ۳۰ تومان از پولها را برای خودم نگه دارم خبر نداشت و من نمی دانستم چگونه به او بگویم . شب مادرم سر صحبت را باز کرد و گفت راستی ثبت نام کردی ؟ هزینه کتابهای برادرات و خواهرت هم که ندادم بهت . فردا یادم باشه بهت بدم تا کتاباتونو بگیرید . صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مادرم همه پولی که برای خرید کتب مدرسه هر چهارتایمان لازم بود کنار بالشم گذاشته بود . و من هم خوشحال بودم و هم از اینکه اینگونه مادرم مراقب ماست سپاسگذار . وقتی هزینه ها را به مدیر مدرسه دادم . مدیر نگاهی به من کرد و گفت تو نیازی نیست پول بدی چون آموزش و پرورش هزیه تو رو میده . اول ناراحت شدم و گفتم ولی من پول دارم . مدیرمان گفت میدانم ولی چون تو سال قبل محصل نمونه شدی رایگان شده . شب ۱۴ تومان را به مادر دادم و قضیه را گفتم . این بار با همه جزئیات و او هم این پول را به من داد تا پس انداز کنم .

معلم خوبی داشتیم با لهجه بوکانی . کمی هم لکنت زبان داشت . ولی آنچنان سخت کوش بود که نه تنها فراموشش نمی کنم بلکه بسیاری از موفقیتهایم را مدیون تلاشها و الگوبرداری از او می دانم . آقای ضرغام پور . بارها و بارها در بوکان او را دیدم حتی چند سال پیش که گفت معلم مدرسه ای در روستای کل تپه است . هرجا هست در پناه خداوند منان باشد .

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:24 توسط ریبوار |

دوستان خوبم ممنون از پیغامهای مثبتی که برام فرستادین . این سایت سامان نیست چون سنش اقتضای این خاطرات را ندارد . در ضمن دوستی قدیمی لطف نمودن و کاستی های خاطراتم را برطرف کردن و نوشتن که بازهم کمکم می کنند . دلم می خواست این دوست قدیمی را بشناسم ولی مهم نیست دست بوسش هستم . ( نظراتش را پیشنهاد می کنم بخوانید خاطرات قسمت دوم نظر )

ادامه خاطرات ....... جنگ ایران و عراق از بدترین خاطرات من است . کشته شدن دوستان و آشنایان ، زخمی و آواره شدن همشهریان رنجهاییست که هرگز فراموشم نمی شود . کلاس سوم بودم که اتفاقی بسیار بد افتاد . تازه از مدرسه نمکی برگشته بودم و ناهار می خوردم که صدای آژیر را شنیدم به سرعت دست خواهر کوچکم را گرفتم و بیرون خانه دویدم . وسط دروازه که رسیدم صدای مهیب انفجار همه چیز را تحت شعاع قرار داد . آنچنان شدید که از بتن روی دروازه خاکریزه روی سر من و خواهرم ریخت . دود بسیار غلیظی نزدیک ما بود و این نشان می داد که نزدیکی خانه ما بمباران شده . گوشهای خواهرم را که ۴-۵ سال بیشتر نداشت گرفته بودم و او خودش چشمهایش را بسته بود تا کمتر بترسد ولی بازهم از ترس جیغ می زد و با کم سن و سال بودنش بازهم عمق فاجعه را درک کرده بود و ترس را بسیار تجربه نموده بود . مادرم آمد و خواهرم را به او سپردم و فقط دویدم . تازه یادم آمد دود از طرف مدرسه می آمد . وقتی رسیدم مدرسه دیدم معلمان مدرسه که بعد از ظهر ها شیفت دخترانه بود به همراه دانش آموزان وسط حیاط مدرسه دراز کشیده اند وارد مدرسه که شدم دیوار ها ی کلاس چهارم خون آلود بود . بمب پشت پنجره مدرسه منفجر شده بود . کلاس غرق در خون بود و دختری که ناله می کرد . وقتی دستش را گرفتم مثل یخ بود و از ناحیه کمرش خون می آمد او را روی دوش گرفتم و وقتی از مدرسه بیرون آمدم مردم رسیدند و با کمک آمبولانس زخمی ها را به بیمارستان منتقل کردند . ۱۲ نفر زخمی شده بودند  که حال یکی از آنها بد بود . چون بیهوش شده بود و از سرش خون می آمد . وارد کتابخانه مدرسه شدم . چون آنجا را خیلی دوست داشتم . دیدم دو دختر از ترس زیر میز بزرگ وسط کتابخانه هستند به آنها گفتم بمباران تمام شده باید زود بروند خانه تا والدینشان نگران نباشند . از شهربانی آمدند و مدرسه را تخلیه و قفل نمودند . وقتی به خانه رسیدم مادرم نگران پرسید مدرسه چی شده ؟ جرات نداشت بپرسد کسی کشته شده یا نه . کشته شدن بچه ها غم انگیزترین تراژدی هاست . آرام همه را تعریف کردم . مادرم گریه می کرد . شب سر سفره به من گفت تو آدم سنگ دلی هستی که نه گریه می کنی و نه غم در چهره توسط . من از قسمت اول خوشم آمد ولی از اینکه مرا بی غم خواند ناراحت شدم و بروز هم ندادم . الان که یاد آنوقتها می افتم تازه می بینم که مادرم راست می گفت من بسیار خونسردم . کاش می دانستم آن دختری که کمکش کردم هنوز زنده است یا نه . چون نمی دانم که بود . هفته بعد مدرسه بازسازی شد و جای کلاس چهارم با اتاق معلمان جابجا شد چون دانش آموزان از این کلاس وحشت داشتند .

راستی نام برخی از معلمینم هم یادم آمد و چون به روز معلم هم نزدیک می شویم جا دارد با یادی از آنها سپاسگزاری خود را از همه لطف و محبتشان ابراز کنیم . اول ابتدایی خانم مخلص دوم ابتدایی خانم مروتی سوم آقای ایرانی چهارم آقای سرشیوی پنجم هم آقای ضرغام پور که الان در روستای نزدیک بوکان هنوز هم معلم است .    راهنمایی : اول آقایان ابوبکر نعمتی ، احمدی ، قادر ( مدتی یخچالسازی داشت و الان ازش خبر ندارم و فامیلش را هم فراموش کرده ام گویا سردشتی بود )،سرشیوی ،اصراری،محمدی و ..... دوم هم همین آقایان با مدیر مدرسه آقای حاجی حسنی . سوم من به شهر دیگری کوچ کردم . دبیرستان آقایان فتاح محمدی ،سلامی ، خندانی ،احمدی ،نعمت زاده ، فاتحی ، عبدالخالق توکلی ، عظیمی ، محمدی (کتابفروشی کیهان دارد و نام کوچکش را فراموش کرده ام )، منصور شریفی ، جمال خلیفه ،رئوف ظاهری ،اخلاقی ، رئوف ( دبیر ورزش که فامیلیش یادم رفته و البته بسیار دوستش داشتم ) ، عبداله زاده و گل سر سبد همه مرحوم ملا عبداله گرگی .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:19 توسط ریبوار |

مدرسه نمکی برایم هنوز پس از سالها خاطرات زیادی دارد . یکی از این خاطرات مربوط به مدیر مدرسه جناب آقای محمدی می باشد . هرگز کسی را یاد ندارم که دانش آموزان آنچنان ازش بترسند . هیچ اغماضی در کار نبود . تهدیدهایش آنچنان سنگین و البته با هیبت اعلام می شد که خود تهدید دست کمی از اجرا نداشت . یکبار دانش اموز کلاس بالاتر آقای فاطمی را مجبور کرد بیش از یک ساعت برفهای پشت بام مدرسه را پارو کند . در مورد نظافت و رعایت انضباط بسیار سختگیر بود . سالها بعد شنیدم دانشگاه قبول شده ولی نمیدانستم چه رشته ای تا اینکه چند سال قبل دیدمش که با رویی بسیار گشاده با من احوالپرسی کرد و گفت که پرستاری خوانده و کارشناس است . خیلی از دیدنش خوشحال شدم و هر چه به قیافه اش نگاه کردم چیزی جز یک هیبت مردانه ندیدم و نه تنها وحشت نداشت یلکه سیمایی مهربان هم داشت . هر جا هست موفق و موید باشد . اما تعطیلات امسال که مدرسه را دیدم تعجب کردم . روی تابلوی آن نوشته بود " دفتر خیرین مدرسه ساز " . جالب بود خیرین مدرسه ساز یکی از مدرسه ها را به محل کارشان تبدیل کرده بودند !!!! . البته شاید این ساختمان از رده خارج باشد و جایگزین براش درست کرده باشند . به هر حال جای بسی افتخار است که خیرین مدرسه ساز دارای اداره ای هستند که قطعا در رسیدن به اهداف نیکشان کمک می کند .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:24 توسط ریبوار |

امروز هم از سیر و ادامه خاطرات در آمدم و وارد موضوعی حاشیه ای شدم که لازم است به آن بپردازم .

همانطور که می بینید نوشته ام و به آن اعتقاد دارم که " نظر شما منتی برماست که می پذیریم" . در پاسخ به دوستانی که بر ما منت گذاشتند و نظر خویش را اعلام نمودند لازم شد مختصری توضیح دهیم . اولا سکونت در تهران ارزشی محسوب نمی شود که به رخ دیگران بکشم و حتی عکس موضوع هم وجود دارد . دوم اینکه در این غربتی که ما هستیم و تهران نام دارد مشکلات به گونه ای بزرگتر و شاید زشتر نمود دارد تا بانه و این تاسف و اعتراض من به این دلیل است که در شهری مثل بانه مسایل کوچک هم سریعتر و هم بزرگتر نمود دارد . سوم اینکه اگر شهردار بانه را مورد خطاب قرار داده ام ( و نمی دانم کیست) چون خدمات شهری به طور کامل حیطه کاری شهرداری است و حتی اداراتی همچون برق و آب و .... هم با کسب مجوز شهرداری حق عملیات خاص درون شهری را دارند . چهارم اینکه من هم مثل شما می دانم که نماینده یک شهر در واقع نماینده ملت ایران است و مسئولیت قانون گذاری را هم بعهده دارد ولی فقط قانون گذاری نیست و نظارت بر اجرای قانون هم جزو وظایف نمایندگان است . این امر در سطح کلان صورت می پذیرد و سئوال و حتی استیضاح وزیران جزو این قسمت است . اما نکته مهمتر عرف کاری است . یعنی رسیدگی به مشکلات کوچک و بزرگ حوزه انتخابیه .

وقتی من شهروند متوجه کاستی در قسمتی از شهر و مدیران اجرایی شدم پس توقع دارم از طرف نماینده شهر هم این کاستی ها را از مدیران شهر سئوال نمایند و اگر احیانا دچار مشکلی هستند که در توان آنها نیست از طریق مدیران ارشد تر مثل استاندار و حتی وزیر پیگیر شود . کوتاهی در خدمات شهری در شهری مثل بانه اگر اهمال از طرف شهرداری و یا مجموعه نیست به دلیل کمبودهایی مثل بودجه - کار کارشناسی - سیاستگذاری و ... می باشد که مسئولینی در حد حل این مشکلات وجود دارد و بایستی پیگیری شود . همه ما قبول داریم که تغییر چهره شهر و حل و فصل تمامی گرفتاری های آن نه تنها کار نماینده نیست بلکه کاری شدنی هم نیست ولی با توجه به سرازیر شدن مسافران زیاد به شهر - وجود مراکز نیمه تجاری هرچند موقت - بازار مرزی سیرانبند - مراودات بین مرزی اقتصادی و سیاسی و افزایش شهروندانی که دارای تخصصهای کارشناسی تحصیلی و تجربی هستند سبب شده که انتظار مردم برای رفاه بیشتر شود . و البته این توقعی گزاف نیست .

باز هم از تمامی دوستان بابت لطفی که نموده اند و نظراتشان را ابراز نموده اند سپاسگزارم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:39 توسط ریبوار |

امروز هم می خوام از سیر خاطرات بیرون آمده و در باره مسافرت نوروزیم بنویسم . طبق روال هر سال برای تحویل سال نو خود را به بانه رساندم . با همسر و بچه هايم . شروع خوبی بود حدود ساعت ۱۳ روز چهارشنبه به بانه رسیدیم. و بلافاصله شروع کردیم به مقدمات آتش و ترقه و ... . تاپاسی از شب مشغول شدیم و سپس سر سفره شام رد و بدل شدن عیدی و .... .

انچه مرا به تعجب واداشت حضور بسیار زیاد مسافران نوروزی در شهر بود . به طوری که سه روز اول به سختی توانستم وارد بازارچه ها شوم و حتی نتوانستم لیست نیازمندیهایم را چک کنم . اما از یک نظر هم خوشحال بودم و آن اینکه هرچند ناقص ولی به هرحال رونق کسب و کار را در شهر شاهد بودم . طبق عادت همیشگی سری به روستاهای اطراف زدم . البته فقط با ماشین و گذری . سبدلو ـ دروله ـ رشه قلات ـ شوی ـ نجنه ـ سوروه ـ کانی سور ـ کانی گویز ـ آرمرده ـ بله که ـ بویین ـ سیرانبند ـ کریم آوا ـ به ژوه - سورن و ....

چیزی هم که مرا بسیار ناراحت کرد . وضعیت بسیار اسفناک خیابانها و پیاده روهای شهر بود . آیا واقعا در شهری با اینهمه درآمد شهرداری توان مرمت ندارد ؟ آیا نماینده شهر هم توان پیگیری ندارد؟ هر چند توقع بی جایی است از نماینده ای که .....

مهم نیست . آنچه مهم است اینست که زندگی جاریست .  امیدوارم سال نوی آینده شهری زیبا داشته باشیم.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:35 توسط ریبوار |

تمام تابستان به فکر اول مهر بودم تا دوباره مدرسه شروع بشه و من وارد کلاس دوم شوم . اول مهر که برای ثبت نام به مدرسه رفتیم معلوم شد که مدرسه ما عوض شده و باید برویم مدرسه نمکی . این مدرسه داستان جالبی دارد : در زمان رژیم شاه این مدرسه خانه پیشاهنگ بوده و در آن تعدادی مرد و زن جوان مشغول کارهای موسیقی و ... بودند و البته سبب نارضایتی مردم به واسطه رفتارهای غیراخلاقی خود هم بودند . داستان اصلی این مدرسه مربوط به روز شانزدهم دی ماه سال ۵۷ است . روزی که مردانی بزرگ از این شهر کوچک کاری کردند که برای همیشه جاوید خواهد ماند . مردم کردستان هم مثل سایر نقاط کشور به شدت معترض بودند و حتی این اعتراض در این مناطق جدی تر و رسمی تر بود و و به همین دلیل در این اواخر نیروهای شهربانی و ژاندارمری هم در پادگان اصلی شهر مستقر بودند و جرات ماندن در شهر را نداشتند . روز شانزدهم آذر مردم این خانه پیشاهنگ را به آتش کشیدند و نیروهای ژاندارمری برای سرکوب مردم و نجات این خانه از پادگان شهر خارج و به سوی مردم روانه شدند که در این میان مردی از نسل این مردم به نام عبدالرحمان جلوی آنها ایستاد و از آنان خواست به پادگان برگردند و دست از برادر کشی و خونریزی بردارند که دیگر کار این رژیم تمام است و اینکار باعث شد تا تعدادی از سربازان و نیروهای ارتشی سلاح زمین بگذارند ولی افسر فرمانده ناراحت شده و با نشانه رفتن این مرد بزرگ که در شهر به مردانگی و دست گشاده داشتن مشهور بود وی را تهدید می کند ولی عبدالرحمان در جواب می گوید کشتن من برای تو آسان است ولی با این سیل خروشان مردم چه می کنی ؟ این بار خشم افسر بیشتر شده و در کمال ناجوانمردی وی را به رگبار بسته و حتی همراه وی نیز که نامش فراموشم شده مجروح می شوند . این قضیه سبب ترس مردم و متفرق شدن آنها شده و لی با درگیری افراد دیگر که مسلح هم بودند کار سختتر شده و احمد احمدی مشهور به احمد خان هم در ضمن این درگیری شهید می شود و مردم به سوی نیروهای ارتشی حمله ور می شوند و آنها مجبور به فرار و بازگشت به پادگان می شوند . همسر عبدالرحمان به بالین وی می رسد و با روسریش شکم سوراخ سوراخ شده وی را می بندند و با رسیدن آمبولانس وی را داخل آمبولانس می برد در این میان ارتشی ها به آمبولانس نیز تیراندازی کرده و راننده هم مجروح می شود . ولی بازهم عبدالرحمان را به بیمارستان می رساند . اما دو ساعت بعد و با همه تلاش پزشکان بیمارستان عبدالرحمان شهید شده و به سوی حق باز می گردد. بعد از ظهر آنروز شهر غرق در ماتم و عزاست . امام جمعه شهر پیشنهاد می کند مراسم خاکسپاری این دو شهید فردا برگزار شود تا هم کمی جو آرام شود و هم مراسی در خور آنان برگزار گردد .

روز هفدهم دی ماه تاریخی ترین روز بانه است . هنوز که بریده های روزنامه های آنموقع را نگاه می کنم این جملات را می بینم : مراسم خاکسپاری دو تن از شهدای بانه به نامهای عبدارحمان خاتونی و احمد احمدی با حضور دهها هزار تن از مردم شهرهای سقز بوکان سنندج کامیاران کرمانشاه سردشت پیرانشهر مهاباد ارومیه تبریز بیجار زنجان و تهران با شکوه بی نظیری برگزار شد .روحشان شادو یادشان گرامی باد

متاسفانه دو تن از مهمانان این مراسم به دلیل شدت سرما در گردنه خان بانه فوت کردند.

آری مدرسه نمکی همان خانه پیشاهنگ بود با این داستان و البته در تاریخ این مدرسه یکبار دیگر هم حادثه رخ داده که در قسمتهای بعدی خاطرات ذکر خواهم نمود . من و برادرم از اولین دانش آموزان این مدرسه بودیم و البته فرزندان شهید عبدالرحمان هم در این مدرسه بودند حسن و حسین خاتونی . حسن همیشه جزو بهترینهای مدرسه بود و البته مورد احترام همه به دلیل پدرش .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط ریبوار |

البته من نمی خوام که همه نوع مطلبی بنویسم ولی می خوام به غیر از سرگذشت خودم گاهی هم به مهمترین موضوعات روز بپردازم .

آنچه در مورد انتخابات برایم اهمیت پیدا کرده است اینست که وضعیت کلی کشور ما در مسیر همواری قرار ندارد و نیازمند شدید دخالت نخبگان و صاحبان اندیشه است . این نکته کاملا کلی است و به نظر من در تمامی ابعاد کاربرد دارد . امروز اما انتخابات کشور ما دو دسته است . اول حزبی -گروهی و دوم انفرادی . با کمال تاسف در کشور ما حزب هم مانند سایر نهادهای دیگر اجتماعی در جایگاه واقعی خود نیست و البته الان هم مجال این بررسی نیست ولی در قضیه انتخابات به ویژه این انتخابات هشتم که رقابت حداقل در سطح حزبی مطرح نیست موضوع را پیچیده تر می کند . و به نظر بنده تمامی لیستهایی که تحت عناوین حزبی - گروهی منتشر می شوند جز یک شوخی تلخ نمودی ندارد . در مورد افراد هم که جالبترین نکته ها در مملکت ما رخ می دهد . یک ورزشکار در سطح بسیار پایین تحصیلات و توانائیهای سیاسی اجتماعی فقط به دلیل مشهور بودن به راحتی به خود اجازه می دهد در پستی بنشیند که معلوم نسیت چه می خواهد در باره جایگاهش انجام دهد . یک هنرپیشه هم همینطور . یا اینکه به دلیل داشتن قدرت های مثل ثروت یا طایفه می تواند رای بیشتری کسب کند .

اما نکته اصلی به نظر بنده اینست که مهم نیست چه کسانی و با چه انگیزه ای وارد کارزار می شوند . مهم اینست من به عنوان یک ایرانی چرا و به چه کسی رای بدهم . آیا به دلایل فوق رای می دهم یا لازم است به دلیل نگرانی در مورد آینده فرزندانم رای دهم ؟ جواب این سئوال واقعا تعیین کننده است . آیا اصلا به این فکر کرده ام اگر من کسی را به مجلس فرستادم امکان و توان مشارکت فعال در همه عرصه ها را داشته باشد ؟ یا اینکه به دلیل کمبودهای زیاد خود را درمجلس محو می کند و فقط در حوزه انتخابیه مشغول رتق و فتق امور خواهد بود ؟ آیا توانایی بحث و گفتگو را دارد ؟ آیا آگاهی نسبی هم به مسایل روز دارد؟ آیا برای احقاق حقوق مردم ایران شخصی مناسب است ؟ ایا با وجودش در مجلس افتخار می کنیم یا شرمنده خواهیم شد؟ جواب این سوالات در مورد همه نامزدها بسیار کمک کننده خواهد بود .در دو شهر بانه و سقز فکر می کنید کسی مناسب این انتخاب وجود دارد . ؟ از نظر من نه

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط ریبوار |

دوران دبستان خاطرات تلخ و شیرین خود را دارد . کلاس اول دبستان طبری جنب مسجد جامع . کوچه های باریک با بیش از بیست پله تا خیابان اصلی . یک عکاسی قدیمی و البته همیشه شلوغ . و فروشندگان دوره گرد . حیاطی نسبتا بزرگ با درختان چنار و بید و ترکه های آماده برای دانش آموزان خاطی ،پنجره های آهنی و سبزرنگ و ساختمانی به شکل ال لاتین با در ورودی در محل تقاطع دو قسمت ساختمان . و یادش به خیر پیرمردی جدی که آنروزها برای ما خیلی ترسناک و عبوس بود و دررفتن از دستش غیرممکن.ومن پسری بازیگوش و شلوغ و در عین حال بسیار باهوش .

شاید پاک کردن دفتر مشق و استفاده دوباره از آن و همچنین خوشحالی روز آخر سال تحصیلی که یکسر تا خانه با دادوبیداد همراه بود و همش میگفتم دو سال دیگه کتاب درسی اجتماعی داریم و فقط فارسی و ریاضی نیست که مشغولمان کند ، مهمترین عناوینی باشد که هنوز در یادم مانده است . البته یک همکلاسی بسیار نجیب که نقاشی هایش شاهکاری بود بی نظیر به نام مادح که متاسفانه فامیلش را فراموش کرده ام نیز هرگز فراموش نمی کنم . فقط می دانم یعدها درس طلبگی خواند و یکبار در کسوت روحانی وی را دیدم با سیمایی بس نورانی و جذاب که مرا هم نشناخت . امیدوارم هرجاهست سربلند و پیروز باشد .

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:31 توسط ریبوار |

 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:43 توسط ریبوار |

من هم آمدم

مثل تمامی دوستانی که با دلایل گوناگون آمدند . آمده ام تا با مرور خاطرات خود در این وبلاگ هم خود را بازیابم و هم شایدبتوانم کلیدی برای فهم گذشته و درسی برای فردا باشم گذشته و فردای بانه و بانه ای . امیدوارم که در این راه هرکس به فراخور توان و علاقه اش کاستی ها و اشتباهاتم را گوشزد نماید تا تجدید نظر گردد .

من پیشاپیش دست بوس همه کسانی که مرا نقد و یاری نمایند هستم و همچنین اعلام می دارم که تمامی مطالب این وبلاگ اظهارات شخصی من می باشد و هیچ ارتباطی با هیچ گروه و حزبی ندارد .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:56 توسط ریبوار |